تبلیغات فاطمیه آمد و آن همدم و مونس کجاست
شمع می پرسد زپروانه گل نرگس کجاست
در عزای مادرت یا بن الحسن یکدم بیا
تا نپرسند این جماعت بانی مجلس کجاست...

ایام فاطمیه تسلیت باد.
با سلام و درود خدمت همه شما عزیزان
آرزوی کامیابی برای همه دارم
از تمام عزیزانی که در طول سال گذشته، بنده و وبلاگ جاده ها رو مورد عنایت خودشون قرار دادند، بینهایت سپاسگزارم و امیدوارم تونسته باشم جبران محبتشون رو انجام بدم.
فرا رسیدن سال نو رو پیشاپیش خدمت همه تبریک عرض می کنم. و به همه این نوید رو میدم که ان شاء الله سال بسیار خوبی در پیش خواهیم داشت...
این پست آخرین پست جاده ها در سال 1390 خواهد بود و اگر عمری بود در سال 1391 در خدمتتون هستم.
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضررش، یک به صد است
طفل معصوم! به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم ...
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد،
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
زنده یاد حسین پناهی
یادمان باشد که همیشه
ذره ای حقیقت پشت "فقط یه شوخی بود"
کمی کنجکاوی پشت "همین طور پرسیدم"
قدری احساس پشت "به من چه اصلا"
مقداری خرد پشت "چه می دونم"
و اندکی درد پشت "اشکالی نداره"
وجود دارد.
در مشهد (نیمه شعبان) (27-24 تیر 1390)
هو سمـــــــــــــیــــــــــــع
هنوزم باورم نمی شد كه با دوچرخه تا مشهد ركاب زده باشیم!!! طبق برنامه ریزی هایی كه داشتیم باید تا قبل از نیمه شعبان كه 26 تیر بود می رسیدیم مشهد كه همین طوری هم شد. نیمه شعبان، مشهد چه صفایی داشت.
از اولین كارهایی كه كردیم تهیه بلیط برگشت بود، كه واسه دوشنبه ساعت 3 بعد از ظهر رزرو كردیم. چون مرتضی باید می رفت كرج، بلیط ها رو واسه كرج گرفتیم و قرار شد من تهران پیاده بشم.
روز آخر كه داشتیم برمی گشتیم، رفتیم خرید سوغاتی. من كه تصمیم نداشتم چیز زیادی بخرم، كلی سوغاتی خریدم!!!! مرتضی هم مثل من.
موقع برگشت سوغاتی ها رو حسابی جاسازی !!! كردیم. و دو چرخه ها رو هم ردیف كردیم. از جایی كه ما بودیم تا ترمینال 8-7 كیلومتری باید ركاب می زدیم، واسه همین یه ساعت زودتر راه افتادیم تا دیر نشه. تو خیابون ها و جاده های مشهد ركاب زدیم تا رسیدیم به ترمینال (اسمش الان یادم نیست!). اونجا هم چند دقیقه ای دنبال اتوبوس گشتیم... بعد از اینكه اتوبوس پیدا شد!!!! با راننده صحبت كردیم كه دوچرخه ها رو بندازه تو صندوق. ولی دندون گردی می كرد، می گفت اگه جریمه كنن چی؟! و از این حرفا ... تا نرخ كرایه اش رو ببره بالا !!! ما هم گفتیم اگه جریمه نوشت به پای ما !!! بالاخره بعد از چند دقیقه چك و چونه !!!! راضی شد تا دوچرخه ها رو بذاره تو صندوق.
چون مسیر مشهد تا تهران طولانی بود با مرتضی قرار شد یه چیزی بگیریم واسه راه تا از گشنگی تلف نشیم !!!! و اینكه من از غذای بین راهی متنفرم. متاسفانه غذا، یادمون رفت و موند تو صندوق، چند دقیقه ای كه تو اتوبوس نشسته بودیم (قبل از حركت) یادمون افتاد و رفتیم برداریم كه با صحنه ی دلخراشی!!!!!!! روبرو شدیم. كمك راننده طوری ساك و چمدان مسافرها رو چیده بود كه دوچرخه ها دیده نمی شدند!!! اكثر مسافرای عزیز هم می خواستن كرج پیاده بشن! (به همین دلیلی كه بالا گفتم) با كمك شوفر!!! صحبت كردم كه ؛ عزیز جان مگه ما به شما نگفتیم تهران پیاده می شیم، حالا غذا هیچی!!!! موقع پیاده شدن این همه بار رو باید خالی كنی تا من دوچرخه ام رو بردارم.
بععععععععععله دوستان اینطوری شد كه اومدیم طهران!!!!!!! قرار بود اتوبوس ساعت 3 حركت كنه ولی ساعت 4:30 راه افتاد. تو راه همش به روزهایی كه پشت سر گذاشته بودیم فكر می كردیم و به و خوشی ها و سختی های این سفر رو مرور می كردیم. راستش حال و هوای دلگیری داشتیم...
از اتوبوسم بگم كه ولوو بی 7 بود، اِی بدك نبود!!!!!! جلوی صندلی ما یه خانواده بودن كه از پدرخانواده تا بچه 8-7 ساله شون تو كار كشف اتوبوس بودن و همه جای اتوبوس رو كشف می كردن و بعبارتی اتوبوس رو تركوندن!!!!! شاید باورتون نشه! ولی این بچه داشت با آب سرد كن اتوبوس دست و صورتش رو می شست (یه جورایی داشت دوش می گرفت!!!!!!)
ساعت 11 شب بود كه راننده تو یكی از این غذاخوری های بین راهی نگه داشت تا اگه كسی كاری !!! داره به كارش برسه، یا می خواد چیزی بخوره. به هر حال حدودا 40 دقیقه ای توقف داشتیم و دوباره راه افتادیم.
ساعت 3:30 رسیدیم ترمینال جنوب، راننده گفت این آخرین جایی كه تو تهران نگه می دارم. منم پیاده شدم و با كلی زحمت دوچرخه ام رو كه مونده بود زیر یه خروار ساك و چمدون كشیدیم بیرون. اینجا بود كه باید از مرتضی خداحافظی می كردم. بعد از خداحافظی با مرتضی دوباره دوچرخه رو راست و ریس كردم و راه افتادم. ساعت حول و حوش 5 بود كه رسیدم خونه و با مرتضی تماس گرفتم كه گفت رسیده ترمینال كرج و برادرش اومده دنبالش...
پی نوشت1: دوستان عزیزی كه این سفرنامه رو دنبال كردند، ببخشید كه خسته كننده شد.
پی نوشت2: دوستان عزیز ان شاء الله در اولین فرصت عکس ها رو هم آپلود می کنم.
پی نوشت3: لطفا نظر تونو بگید.
سیاه پوش بیست و هشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه مى گریم. شهادت پیامبر دین و آزادگی و دو گل از باغ امامت؛ امام حسن (ع) و امام رضا (ع)؛ را خدمت شما تسلیت عرض می كنم...


روز ششم سفر (24/تیر/1390)
یا عــــــــــــــــلی
دم دم های صبح داشتم از سرما می لرزیدم، هوا خیلی سرد شده بود! ولی حال نداشتم كیسه خواب رو باز كنم! همون طوری خوابیدم تا ساعت 5:20 ، مرتضی رو هم بیدار كردم و تا ساعت 6 آماده رفتن شدیم. از آقای كهن سریدار مدرسه كه خیلی به ما لطف داشتند خداحافظی كردیم و قوچان رو به قصد مشهد ترك كردیم! اگه مشكلی پیش نیاد، امروز می رسیم مشهد. 140 - 130 كیلومترو باید ركاب می زدیم.
تو خروجی شهر قوچان یه پمپ بنزین بود، برای صبحونه رفتیم یه نوع كلوچه محلی با چای گرفتیم. فكر هر چیزی رو می كردیم، جز این یكی!!! پولمون تموم شده بود. مجبور شدم كلی راه برگردم تا مركز شهر تا از دستگاه خودپرداز پول بگیرم.
اولین خودپرداز مال یكی از بانكها بود كه اكثر اوقات یا خودپردازهای این بانك خرابه، یا پول نداره، یا فقط به كارت های خودش پول می ده و هزار جور مشكل دیگه كه داره!!! كم مونده كارتمو بخوره و چون روز تعطیل بود، باید یه روز دیگه تو قوچان می موندیم!!!!
از ATM بانك كناریش پولو گرفتم و سریع برگشتم. در كل ساعت 7:15 از شهر قوچان به سمت چناران راه افتادیم.
هوا عالی، ما آماده و جاده هم جون می داد واسه ركاب زدن. حدودا بیست كیلومتری ركاب زده بودم كه وایستادم مرتضی برسه، آخه عقب مونده بود. امروز یه جورایی پام چسبیده بود به ركاب!!! اصلا نمی خواستم وایستم و همین جوری بی وقفه ركاب می زدم و اصلا احساس خستگی نمی كردم! هر چی وایستادم نیومد... بالاخره بعد از 12-10 دقیقه رسید و كمی هم اون نفس تازه كرد و دوباره راه افتادیم.
از شیروان به بعد كنار جاده پر بود از لاشه حیوانات مختلف كه می شد باهاش یه كلكسیون!!! درست كرد؛ جسد سگ، گربه، مرغ، لاك پشت، گوساله، و پر بود از گنجشك از حشرات ریز و درشت هم بگذریم!!!
حین مسیر كه به سمت چناران داشتیم ركاب می زدیم، یه كاروان پیاده دیدیم كه پرچم های یا حسین و یا زهراشون از دور معلوم بود. به نظرم به مناسبت نیمه شعبان به سمت مشهد حركت می كردند، آخه دو روز دیگه نیمه شعبان بود. بعد از اینكه از كنارشون رد شدیم و مختصر لبخند و كلامی به هم تحویل دادیم!!! (با خودم گفتم عجب روحیه ای دارن تو این گرما، بعد به خودمون فكر كردم، عجب حالی داریم ما!!!!)
ساعت 12 ظهر بود، رسیدیم چناران. از كنار یه صف طولانی پمپ گاز رد شدیم، آخه دلمون واسه صف دیدن خیلی تنگ شده بود!!!!!! رفتیم تو یه كبابی و جوجه سفارش دادیم، با اینكه خیلی گرونتر حساب كرد ولی به غذای كردكوی و آمل نمی رسید.
بعد از ناهار پرسون پرسون رفتیم تا رسیدیم به یه پارك. مرتضی كه خیلی خسته بود یك ساعتی چرت زد! بعد بیدار شد و رفت یه هندونه گرفت و تو پارك خوردیمش و عكسهاشم به عنوان مدرك!!!!!! گرفتیم.
ساعت موبایلم داشت 4:15 رو نشون می داد كه با توكل به خدا به سمت مشهد راه افتادیم و این آخرین توقف ما بود. طبق محاسبات پیچیده ای!!! كه با گوگل ارث انجام داده بودیم و اطلاعات حاصله!!!! از نقشه گیتاشناسی 80 كیلومتر تا مشهد فاصله داشتیم. با تمام انرژی به جلو می رفتیم. اما دوباره مثل دیروز بعد از ظهر باد جلوی حركت رو می گرفت.
امروز برخلاف روزهای دیگه كه غذا خوردن یادمون می رفت و از روی عادت می رفتیم غذا می خوردیم، حسابی گرسنه ام شده بود!!! بین راه كنار یه پمپ بنزین چند تا مغازه بود كه رفتیم دو تا رانی با كیك رولتی خریدیم و دوباره راه افتادیم. ده كیلومتر مونده بود به مشهد كه حس و حال عجیبی داشتیم! سكوت جاده هم بی تاثیر نبود!!! با تمام قدرت داشتیم ركاب می زدیم. تا اینكه تابلوی خوش آمدید رو دیدیم و وارد شهر شدیم. خوشحال از اینكه به لطف خدا و امام رضا (ع) مشكلی برامون پیش نیومد و تنستیم این سفرو تموم كنیم، غافل از اینكه باید 20 كیلومتری هم داخل شهر ركاب بزنیم!!!
دوستای عزیز، سفرنامه هنوز ادامه داره...!
روز پنجم سفر (23/تیر/1390)
هوالقــــــــــــــــــــادر
امروز ساعت 5:40 از خواب بیدار شدیم و دوچرخه ها رو بستیم، كرم ضد آفتابمونو در حد تیم ملی! مالیدیم و آماده ی رفتن شدیم. بعد از خداحافظی از آقای بهشتی به سمت شیروان راه افتادیم. حول و حوش 8-7 كیلومتر ركاب زده بودیم كه رسیدیم پارك جنگلی بابا امان! پارك خوش آب و هوایی بود و خیلی از مسافرا شب قبل اونجا چادر زده بودند.
برای صبحونه هم از مغازه وسط پارك نون و خامه با دو لیوان چای گرفتیم. بعد از خوردن صبحانه در هوای عالی پارك و گرفتن عكس و فیلم یادگاری! دوباره راه افتادیم. تا شیروان 50 كیلومتر بود.
طبق آماری كه داشتیم!!! می دونستیم بعد از پارك بابا امان یه تونل هست، ما هم دلمونو صابون زده بودیم یه تونل اساسی داریم و خودمونو مجهز به هدلایت و چراغ قوه كرده بودیم. ولی كل تونل یك كیلومتر هم نبود ولی همونم خیلی حال داد، وقتی جیغ و داد می كردی!!!!!!!! و اكوی صدای خودتو می شنیدی، واقعا كه عالی بود!
من و مرتضی تك و تنهااااااااااااا !!! تو جاده داشتیم ركاب می زدیم. تا ساعت یازده و نیم ركاب زدیم تا رسیدیم به شیروان. اینجا ماجرا جور دیگه ای شده بود، هیچ شهر یا روستایی بین مسیر نبود. قمقمه هامون خالی شده بود و داشتیم از تشنگی تلف می شدیم!!!!! تا رسیدیم به روستای سی ساب. ابتدای روستا كه نزدیك به جاده بود خانم و آقایی خونه داشتند كه ازشون آب گرفتیم، اول یه دل سیر خوردیم، بعد قمقمه ها رو هم پر كردیم.
چند كیلومتری از روستای سی ساب دور شده بودیم و من از مرتضی جلو افتاده بود، یه دفه دیدم اون طرف جاده آقای كه لباس ورزشی و كلاه دوچرخه سواری داره برام دست تكون می ده!!! نگه داشتم تا با هم بیشتر آشنا بشیم. خودشو رسوند این طرف جاده و روبوسی !!! و احوال پرسی گرمی با من كرد، چند دقیقه بعد هم مرتضی رسید. از دیدن ما خیلی خوشحال شده بود! ما رو به صبحانه دعوت كرد و ما تشكر كردیم و گفتیم كه تو پارك بابا امام خوردیم ... می گفت اسمش محمد صادق منصوری و بازنشسته آموزش و پرورش و ساكن بجنورد، تا یادم نرفته اینم بگم كه چندبار مسیر بجنورد تا مشهد رو با دوچرخه از جاده كویر و جنگل طی كرده بود! (با اینكه پا به سن گذاشته بود ولی آفرین به این اراده – مدنظر بروبچز تنبل و تن پرور، جای بابابزرگ شماست!!!) بعد از چند دقیقه ای صحبت، خداحافظی كردیم و به ركاب زدن رو به سمت شیروان ادامه دادیم.
وقتی داشتیم از آقای منصوری خداحافظی می كردیم، گفت من باید بدرقه تون كنم! و چند قدمی كنار دوچرخه های ما دوید!!! صداش رو هیچ وقت فراموش نمی كنم كه می گفت: "زنده باد سایكل توریست"
همونطور كه بالا هم گفتم، ساعت یازده و نیم رسیدیم شیروان. قرار بود ناهار رو شیروان بخوریم ولی زود بود و ما هنوز اشتها نداشتیم و ... یه آبمیوه زدیم و به سمت فاروج راه افتادیم. خدایی! تو راه هیچی نبود. طبق گفته مرتضی از شیروان تا فاروج 50 كیلومتر بود، اما این بار 3-42 كیلومتر ركاب زده بودیم كه رسیدیم به فاروج. برای ناهار رفتیم یه ساندویچی كه اصلا با غذاش حال نكردیم! متاسفانه هرچی به مشهد نزدیك تر می شدیم كیفیت غذاها پایین تر می اومد و قیمت ها گرون تر می شد...
بعد از غذا با دو تا از بچه های فاروج به اسم ایمان (سوم ابتدایی) و عباس (دوم راهنمایی) آشنا شدیم، ازشون پرسیدیم جایی هست ما چند ساعتی استراحت كنیم، ما رو راهنمایی كردن به پاركی به اسم پارك انرژی هسته ای!!!. تو این پارك زیبا كه بین راهی هم بود خیلی از مسافرای مشهد چادر زده بودند و در كل جای دنجی بود.
كمی با عباس و ایمان صحبت كردیم و چند دقیقه ای هم ازشون فیلم گرفتیم. بچه های با ادبی بودند و لهجه زیبایی هم داشتند. این دوتا بچه ثابت كردند، معرفت به سن و سال نیست. دمشون گرم!
دو ساعتی تو پارك استراحت كردیم و ساعت چهار و نیم از فاروج به سمت قوچان راه افتادیم. راستی وقتی تو پارك بودیم یه خانواده هم كنارمون داشتن ناهار می پختن كه بعد از آماده شده یه بشقاب هم برای ما كشیدن!!! بعد بگید ایرانی خون گرم نیستن!
تو جاده قوچان ركاب می زدیم كه، دیدیم كنار جاده و زیر یه درخت هندونه بساط كردند! زدیم كنار و به فروشنده اش گفتیم یه هندونه كوچیك و شیرین به ما بده! فكر می كردیم خیلی گرم باشه و حال نده ولی به امتحانش می ارزید، خیلی هم گرم نبود و شیرین بود، جای شما خالی! به قول مرتضی چسبید!
بعد از هندونه قرار شد بدون توقف تا قوچان بریم و پامونو زمین نذاریم! اما یه مشكل غیرقابل پیش بینی سرراهمون بود! باد در جهت مخالف حركت ما می وزید و سرعتمون كم شده بود، یه چیزی حدود 14-13 كیلومتر در ساعت! یه جایی هم مرتضی داشت از من سبقت می گرفت كه چیزی نمونده بود پخش بشیم رو زمین!!! ولی خدا رحم كرد!
همین طور كه داشتیم ركاب می زدیم، دیدیم چند صدمتر جلوتر چندتا دوچرخه سوار دارن ركاب می زنن. خیلی خوشحال شدیم و سرعتمون رو زیاد كردیم تا كم كم بهشون رسیدیم. چندتا از طلبه های شهر بجنورد بودند كه می خواستن با دوچرخه برن مشهد. بعد از سلام و احوالپرسی و صحبت درباره مسیر و اینكه چند روز تو راه بودیم و بودید! راستش خیلی هم مجهز نبودند!!! چندتایی عكس گرفتیم و به راهمون ادامه دادیم.
همین طور كه داشتیم ركاب می زدیم، نرسیده به قوچان از كنار كارخونه دوچرخه سازی قوچان هم رد شدیم! میدون اصلی شهر كم كم داشت خودشو نشون می داد! به ركاب زدن ادامه دادیم تا رسیدیم به ورودی زیبای شهر قوچان. مرتضی گفت فكر كنم قندم افتاده!!! قرار شد اولین مغازه ای كه دیدیم یه چیزی بگیریم، اتفاقا تو ورودی شهر یه دكه كوچیك بود، دوتا رانی با كلوچه گرفتیم و كمی استراحت كردیم، تا بعد بریم واسه شب یه جا ردیف كنیم!
رفتیم آموزش و پرورش قوچان و هماهنگ كردیم تا بریم و تو یه مدرسه چادر بزنیم! بعد از اینكه خودمونو پیدا كردیم، طبق معمول اول یه دوش گرفتیم و كمی هم سر و صورتو صفا دایم!!!!! یه كم كه استراحت كردیم رفتیم بیرون تا شام بخوریم...
قبل از اینكه بخوابم، امروز 140 كیلومتری ركاب زدیم! شب خوش...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام، محرم ماه ایثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست! ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است. سلام بر حسین (ع)
اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَیْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
محرم آمد و ماه عزا شد
مه جانبازی خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگویید
دوباره شور عاشورا به پا شد

روزی
هزار بار که شکر خدا کنیم
شاید
که حق آمدنش را ادا کنیم
شب
های ماتم آمده باید که خویش را
آماده
تا برای دو ماه عزا کنیم
امسال
هم بدون تو سرزد هلال غم
کی
با رخ تو دیده به این ماه وا کنیم
ما
عهد کرده ایم، به هر بزم روضه ای
اول
برای روز ظهورت دعا کنیم
صاحب
عزا بیا که به اذن نگاه تو
در
سینه باز خیمه ماتم بپا کنیم
دستی
بده که سینه زن نوحه ها شود
اشکی
بده که خرجی این دیده ها کنیم
شاگرد
مکتب شهدا و ولایتیم
هیهات
اگر که بیرقتان را رها کنیم
یک
روز میرسد که همه در جوار تو
عزم زیارت نجف و کربلا کنیم

امام رضا (علیه السلام):
إنَّ المُحَرَّمَ شَهرٌ كانَ أهْلُ الجاهِلِیَّةِ
یُحَرِّمُونَ فِیهِ القِتالَ، فَاسْتُحِلَّت فِیهِ دِماؤُنا، وَهُتِكَتْ فِیهِ
حُرْمَتُنا، وَسُبِیَ فِیهِ ذَرارِینا وَنِساؤُنا.
محرّم ماهی است كه [حتّی] مردم زمان جاهلیّت جنگ را در آن حرام میدانستند، [امّا]
در آن ماه خون ما را حلال شمردند، حرمت ما را پایمال و فرزندان و زنان ما را اسیر
كردند
ویلچرکه آوردیم برایش آرام رفت رویش نشست گفت این شعر یدالله
را شنیدی ؟ " رسید از راه پیری چهره پر گرد/ ره
آورد وی انبانی غم و درد/عقابی را تیغ کوهساران/ فرود آورد و مرغ خانگی کرد
" راست می گفت جایش روی کوه بود . کوه رفیق خوشی و ناخوشی اش بود . پای همه
ما را هم خودش بازکرد به کوه . اولین بار خودش من را برد. رفتیم طاق بستان . گفت
این گاوی که عکسش را زدند اینجا هنوز هم اساس بدبختی ست . مردم را نگه داشته پای
کوه . ما اما میریم بالا . گور بابای اردشیر نمیدانم چندم ! رفتیم بالا . شنا هم
خودش یادم یاد . بچه بودم دزدکی که مادر نفهمد با یزدان میبردمان سراب نیلوفر .
میگفت استخر بوی توالت میده اینجا بوی نیلوفر . بزرگ تر که شدم میرفتیم لب آب . هی
ما سنگ می انداختیم هی او می گفت آفرین به آب !
« غدیر در بلندای تاریخ »
به امید آن روز ....
روز چهارم سفر (22/تیر/1390)
به نام خدا
به به! چه روز خوبی!
شبو تا صبح خیلی راحت خوابیدیم. صبح زود بیدار شدیم و از گرگان زدیم بیرون... چند كیلومتری كه ركاب زدیم، دیدم حسابی گرسنه ام شده، اینم بگم كه مرتضی كلا گشنه اش نمی شد! و تا من نمی گفتم بریم چیزی بخوریم حرفی نمی زد!!!
یه كم دیگه ركاب زدیم تا یه جگركی پیدا كردیم و چند سیخ جگر سفارش دادیم، با این كه می دونستم نوشابه زیاد خوب نیست و امكان داره تو راه باعث تشنگیم بشه ولی یه نوشابه شیشه ای !!! هم خوردم ولی مرتضی نخورد. در كل به من كه خیلی حال داد. راستی جگركی اش حتی یه مگس!!! هم نداشت و خیلی تمیز بود.
بعد از اینكه دلی از عزا درآوردیم! دوباره افتادیم تو جاده؛ هی سربالایی، هی سرپایینی، سرپایینی هاش مثل سربالایی هاش بود!!! وسط راه كنار جاده مقبره یه امامزاده بود كه نگه داشتیم تا كمی استراحت كنیم، همون جا با پیرمرد خوش كلامی آشنا شدیم كه دو تا لیوان چای هم به ما داد.
بععععععععله!!! دوستای عزیزم از امامزاده راه افتادیم و ركاب زدیم تا اینكه رسیدیم به علی آباد، شهر خوش آب و هوایی بود. دوست داشتم یه شب تو این شهر بمونم اما قرار بود ادامه بدیم... بعد از یه كم استراحت و گشت زنی تو علی آباد به سمت آزاد شهر راه افتادیم. جا داره اشاره ای هم این شاه بیت! داشته باشیم؛ جاده های محال شماله یادم بره!!!!!!!!!
تو جاده یه نیسانی بود كه راننده اش آدم باحالی بود، بعد از اینكه كمی با هم صحبت كردیم و طبق معمول از كجا میاید، به كجا می رید؟ چند روز تو راهید و ... جواب دادم، راننده اش كه مرد پا به سن گذاشته ای بود به من گفت شما بیافت جلو، منم از پشت میام، انگار كه دارم اسكورتت می كنم!!!!!!! موقع خداحافظی گفت خونه من آزادشهره، می خوای آدرس بدم شب بیایید خونه من بمونید، كه ما كلی تشكر كردیم و توضیح دادیم كه برنامه مون یه چیز دیگه است...
نكته ای كه به ذهنم می رسه! همینطور كه داشتیم ركاب می زدیم، كم كم چمازها، كلاها و كنده ها و ... داشتن جاشونو می دادند به آبادها!!! (اكثر روستاها و شهرهای شمال پسوندهایی مثل چماز و كُلا دارند، هر چی از شمال دور می شی و به سمت مشهد می ری كمتر می شن و در عوض روستاها و شهرهایی كه پسوند آباد دارن بیشتر میشه)
بین علی آباد تا آزاد شهر محلی ها لباس های یكسره و سفیدی، مثل جنوبی ها پوشیده بودند كه برامون جالب بود. همین طور ركاب زنان شهرها و روستاها رو رد می كردیم! تو شهر دلند یه بستنی خوردیم و كلی هم آب از روش، از بس آب خورده بودیم، مثل یه تانكر شده بودیم!!! ركاب زدیم تا اینكه رسیدیم آزاد شهر، حسابی خسته شده بودیم. ناهار خوردیم و كمی استراحت كردیم و دوباره راه افتادیم.
قرار بود تا كلاله ركاب بزنیم و شبو همون جا چادر بزنیم و فردا ماشین بگیریم و تا بجنورد بریم، 20 كیلومتر تا مینودشت و از اونجا 20 كیلومتر تا كلاله داشتیم. همینطور كه داشتیم ركاب می زدیم دیدیم وسط معركه ایم!!! جاده دوطرفه و باریك شده بود و ماشین ها با سرعت از كنارمون رد می شدن. شیب جاده هم كمی رو به بالا بود كه ركاب زدن رو تا حدودی مشكل تر می كرد.
امروز با اینكه سربالایی هم داشتیم ولی خیلی خوب ركاب می زدیم درست مثل یه "گونگیشك" !!!!! اصلا می تونستیم تا خود ماه ركاب بزنیم!!! (از اون حرفا بودا) فكر كنم به خاطر دوش و خواب راحتی بود كه دیروز داشتیم. آها تا یادم نرفته بگم؛ امروز جاده شلوغ تر شده بود!
چون ظهر هم استراحت نكرده بودیم، حسابی خسته شده بودیم. ساعت 2:20 رسیدیم مینودشت، همون جا تصمیم مون مبنی بر اینكه بریم كلاله و شبو اونجا بمونیم عوض شد!
تصمیم گرفتیم یه ماشین بگیریم و تا بجنورد با ماشین بریم، تو مینو دشت زدیم كنار و از یه مغازه دار آدرس ترمینال رو پرسیدیم؟ گفتش؛ كنار جاده بایستید هر نیم ساعت یه اتوبوس رد میشه!
كمتر از ده دقیقه منتظر بودیم كه یه اتوبوس اومد، سریع دوچرخه ها رو انداختیم تو صندوق و پریدیم بالا!!! (اینم از خوش شانسی) تو ماشین هم خنك تر بود و هم دنج تر، مرتضی به شوخی گفت: "نظرت چیه تا مشهد بریم؟!!!" بعد دوتایی زدیم زیر خنده!
وقتی با اتوبوس از تو جنگل گلستان رد می شدیم، به هم گفتیم عجب جاده ای، كاش این جاده رو هم ركاب زده بودیم، حیف شد! خیلی باصفا و زیبا بود، مزارع آفتابگردون هم محشر بودند.
خاطرم نیست چند ساعت تو اتوبوس بودیم ولی 5-4 ساعتی طول كشید. ساعت حول و حوش 7 بود كه حوالی بجنورد پیاده شدیم و بدون هیچ معطلی شروع كردیم به ركاب زدن تا قبل از تاریكی هوا یه جا واسه خواب پیدا كنیم.
تو سطح شهر بنرهایی درباره اردوی ورزشی دانش آموزان زده بودند، تصمیم گرفتیم بریم همونجا، اگه اجازه دادند شبو همونجا بمونیم! بعد از اینكه محل اسكانشون رو پیدا كردیم ، رفتیم داخل و صحبت كردیم و قرار شد یه اتاق بدهند! البته به غیر از ما كلی بچه های راهنمایی و دبیرستان هم اونجا بودند. همین كه رسیدیم، آقای بهشتی مسئول بچه های اردو با دوتا آبمیوه خنك از ما پذیرایی كردند و به ما خوش آمد گفتند.
بعد از اینكه دوش گرفتیم (خوشبختانه در تمام مسیر از لحاظ حمام كردن و تمیزی هیچ مشكلی نداشتیم!، آخه كلی عرق می كردیم) و یه كم استراحت كردیم، رفتیم داخل شهر بجنورد قدم بزنیم. شهر تروتمیزی بود. هوای 22 تیرش مثل هوای اول بهار بود. كمی كه تو شهر چرخیدیم رفتیم یه بستنی فروشی! و یه بستنی حسابی زدیم، جای شما خالی! تو راه برگشت هم یه خربزه گرفتیم.
آها، داشت یادم می رفت! قبل از همه رفتیم یه كافی نت پیدا كردیم تا نمره های دانشگاه رو چك كنیم. خدا رو شكر جفتمونم، همه درس هامون رو قبول شده بودیم. در همین فرصت! به وبلاگ ها و ایمیل هامونم سری زدیم.
امشب شام هم نگرفتیم، چون به بچه های اردو یه شام مفصل می دادن، به ما هم دادن! آخرت چتربازی!!!
الان كه دارم اینو می نویسم، مرتضی خوابیده و چشم های منم كم كم دارن بسته می شن... فعلا بای
پی نوشت1: چرا جنگل گلستان رو با اتوبوس رفتید؟ باید بگم كه دلایل متعددی داشت:
* سختی مسیر،
*شیب رو به بالا،
*جاده باریك و نامناسب،
*مسیر كوهستان و جنگل بود و هیچ روستا یا آبادی نبود كه شب چادر بزنیم،
*حس و حالش نبود،
*و هزاران دلیل موجه و غیرموجه
پی نوشت2: دوستان عزیز! عكس های این سفرنامه رو هم در اولین فرصت آپلود می كنم...
بر اوج محبت علی اوجی نیست / در
بحر بجز کرامتش موجی نیست
در کل ممالک و مذاهب به جهان /
مانند علی و فاطمه زوجی نیست
سالروز نورانی ترین پیوند هستی مبارک

امشب، شبی است که دو نیمه سیب با هم پیوند
می خورند
تا گونه های زمین از شوق، گل بیاندازند.
آسمان، تنها سقفی است که این همه شادی را
تاب می آورد.
کوچه در آستانه آمدنتان ایستاده است به شوق.